تبلیغات
نوشتنی هایم

داد

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:چهارشنبه 23 مرداد 1398-05:43 ب.ظ

دست بردار رفیق

هی نزن داد!

 سَرَم را بُردی

نفسم بند آمد

رفت....

کجا؟!!

چرا یخ کردم

دست و انگشتم کو

همین، اینجا بود

روی پاهایم! ... کو؟

من ِ بی دست، بی پا

که سرش را بردی

کجا در بروم؟

دست بردار رفیق

هی نزن داد سَرَم


محبوبه



نوع مطلب : دلنوشته 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اسیر

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:سه شنبه 10 اردیبهشت 1398-10:22 ق.ظ

چمباتمه زده‌ام کنج سیاه چالم و آرام آرام می‌جنبم. عقب، جلو؛ عقب، جلو. اینجا شب، شب است و روز شب. و شب مهتابی نیست، خیال موج نمی‌زند، نسیم برگی را نمی‌جنباند و جیرجیرکی صدا نمی‌کند. اینجا شب ساکت است و دم کرده، گاهی خش خشی چندش آور از جایی شنیده می‌شود.

صدای خنده‌های ریز توی دیوارها می‌پیچد و سرم را به دوران می اندازد. جنبیدنم تکان می‌شود و بعد حرکتی تکراری در کوچکیِ سیاهچالم. کلافه می‌شوم، ناخن می‌کشم روی صورتِ کریه‌ام و عربده می‌زنم. فریاد می‌کشم. می‌پرم بالا و چنگ می‌زنم لای حفره‌های دیواره‌ی سیاهچالم. به زور  هیکلِ چروکیده‌ام را بالا می‌کشم. دروازه را در هم می‌کوبم و سرم را از پوست تنم می‌تپانم بیرون. دهان باز می‌کنم و هیبتِ حقیرِ زندانم را در هم می‌شکنم. نعره می‌کشم و آتش می‌اندازم به جانِ پیکرِ پست فطرتِ عروسکِ سر به راهی که به مرا به دامِ تن کشیده. از وسطِ چشم‌های بره‌مانندش گُر می‌گیرم و صورتِ رامش را از هم می‌پاشم. نعره می‌زنم و خنده‌های ریزِ گوش‌خراشش را خفه می‌کنم. سرش را محکم به زمین و زمان می‌کوبم. می‌کوبم. می‌کوبم. می‌سوزد. آتش می‌گیرد. آب می‌شود. می‌گرید. می‌گرید. نفسم بند می‌آید. غرق می‌شوم. پایین می‌روم. پایین، پایین‌تر. چمباتمه می‌زنم .....کنج سیاه‌چاله‌ام..... و آرام آرام می‌جنبم.



نوع مطلب : دلنوشته 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سراب

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:یکشنبه 28 بهمن 1397-09:49 ق.ظ

هر روز دست‌های لاجونش رو تو آب فرو می‌برد و دنبال تکه‌چوب‌ها، الوار، تخته‌پاره‌ها و آت‌آشغال‌های به درد بخور می‌گشت تا درز و دورزای کشتی‌شون رو باهاشون بگیره. همیشه یه چیزایی پیدا می‌شد. همیشه بعضی کشتی‌ها غرق می‌شدن. همیشه آشغال‌هایی از جزیره‌ها تا وسط آب میومد.

کشتی‌شون به قدری زهوار دررفته بود که هر آن بود از هم بپاشه. تق تق می‌زد و وصله پینه می‌کرد و تو خیالش می‌دید نونوار و بزرگ و شیکش کرده. سر و صداهاش همه آدم‌های کشتی رو کلافه کرده بود. همه دوست داشتن پرتش کنن بیرون. خودش هم کلافه شده بود. فکر کرد چرا برای خودم یه قایق نقلی درست نکنم و از این کشتیِ داغون و هول و هراس غرق شدن فرار نکنم.

دست به کار شد و با تخته پاره‌ها برای خودش یه قایق کوچولو سر هم کرد و زد به دل آب. با موج‌های آب بالا و پایین می‌رفت و ذوق می‌کرد. کشتی‌ها بی‌محابا از کنارش رد می‌شدن و موج‌ها پرتش می‌کردن این طرف و اون‌طرف. چشم‌های وحشی با تعجب و حسرت و نفرت از لای سوراخ‌ها و درزهای کشتی‌ها نگاهش می‌کردن و سوراخ سوراخش می‌کردن.

قایق کوچولوش جون نداشت. کم کم صدای تق و توقش دراومد. به خودش اومد و شروع کرد با تکه چوب‌ها و آت‌آشغال‌ها قایق کوچیکش رو محکم‌تر و محکم‌تر، بزرگ‌تر و بزرگ‌تر کرد. حالا یه کشتیِ وصله‌پینه‌ای زهوار دررفته بزرگ داشت. هر روز دست‌های لاجونش رو تو آب فرو می‌برد و دنبال تکه‌چوب‌ها، الوار، تخته‌پاره‌ها و آت‌آشغال‌های به درد بخور می‌گشت تا درز و دورزای کشتی‌ رو باهاشون بگیره. همیشه یه چیزایی پیدا می‌شد. همیشه بعضی کشتی‌ها غرق می‌شدن. همیشه آشغال‌هایی از جزیره‌ها تا وسط آب میومد.



نوع مطلب : داستان کوتاه  دلنوشته 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خواب

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:جمعه 5 بهمن 1397-10:05 ب.ظ

پریشب باز خوابِ باشکوه و مفصلی دیدم. بیدار که شدم تند تند روی کاغذ نوشتم.  وسطِ تکه پاره‌های جا مانده در ذهنم چنگ زدم هر چه به دستم رسید روی کاغذ نوشتم. شبیه فیلم‌های سلاخی شده تلویزیون شد. ولی باز هم غنیمت بود.

در خواب، اوضاع بغرنج و سخت ولی قابل هضم و باورکردنی بود. کنار می‌آمدیم. در جایی شبیه به اردوگاه جمع بودیم. هیچ کس را نمی‌شناختم. اردوگاه خوش ساخت بود. شاید قبلا خوابگاه یا یک هتل وسط یک باغ یا جنگل بود. هوا بین شب و هوای تاریک و ابریِ روزهای زمستانی در گردش بود. اردوگاه بینِ تل‌های خاک، گِل، خانه‌های ویران شده و درخت‌های پراکنده محصور بود.

لباس‌های آدم‌ها عادی بود، مثلِ همه آدم‌های توی اردوگاه مانده در هر کشور دیگر؛ لباس‌های عادی و گاهی کهنه و مندرس. کسی حجاب یا لباس رسمی نداشت.. من تمام مدت لباس‌های محل کارم تنم بود.

کامیون‌های بزرگی در تردد بودند و خاک جا به جا می‌کردند. در نزدیکی اردوگاه، میان درخت‌ها جایی دره مانند بود. بیدار که شدم فکر کردم می‌شده بقایای یک باغ یا ویلای اعیانی باشد. میانِ خاک و گلِ لبه‌ی دره، مثل لبِ ساحل چیزهایی مدفون بود. بینشان خوردنی پیدا می‌شد. گردو را یادم هست بقیه را نمی دانم چه بودند.

رشته حوادث از دستم در رفته. یادم هست شبانه، پنهانی رفتم دور تا دور دره؛ ببینم خوردنی‌ها چقدرند. صرفه دارد به آدم‌های گرسنه‌ی توی اردوگاه بگویم بیایند و غنیمت ببرند یا نه. وسطِ تاریکی دیدم پسری کنار آتش نشسته.  با نگاهش به سادگی‌ام می‌خندید و حرف می‌زد. دیدم آدم‌هایی وسط تاریکیِ رفت و آمد می‌کنند. پسر از قضیه خبر داشت. پنهانم کرد. نقشه‌ام منتفی بود. آنجا دیگر جای امنی برای غذا پیدا کردن نبود.

وسطِ دره نور کم‌زوری بود و بقایای یک ساختمانِ مبله‌ی تجملی. آدم‌هایی که بر خلاف ما و آدم‌های توی اردوگاه درشت هیکل بودند از کامیون‌ها و ماشین‌ها به متروکه‌ی مجلل رفت و آمد می‌کردند. ترک موتور پسر فرار کردیم.

پسر را در ردیفِ حمام‌های اردوگاه قال گذاشتم و ساک و وسایلم را زیر دوشم زدم.

همه داشتند می‌رفتند.

هیاهو بود. آدم‌هایی شبیه نیروهای دولتی کارها را سر و سامان می‌دادند و فریاد می‌زدند و آدم‌ها را توی کامیون‌ها می‌ریختند.

عده‌ای اسم زنی را صدا می‌زدند و سراغش را می‌گرفتند. وسط خاک و باران و کامیون‌ها پیرزنی را با مقنعه سفید و چادر نماز دیدم که روی شکم دراز کشیده. چند لحظه  یک بار آرام و با رضایت چشم‌هایش را می‌بست و صورتش را جمع‌می‌کرد و زیر لب ذکر می‌گفت. داشتند شلاقش می‌زدند.

زن‌هایی از همان نیرو‌های نظم دهنده گفتند عجله نکنید می‌آید دارد بدهی‌اش را می‌دهد.

آدم ها وسط خاک و کثافت صف بسته بودند تقاص گناه‌هایشان را زود همین جا بدهند. باید می‌مُردیم.

دستم از  ساک مشکی و کوله‌ام خالی شده‌بود. یادم نبود کجا غیب شده. تنها و دست خالی زدم به دلِ جنگل. بیدار شدم.



نوع مطلب : دلنوشته 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خوش بین

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:سه شنبه 13 شهریور 1397-10:57 ب.ظ

با کفش های چرم
میان لاشه های کبود می خرامم
و بوی مرگ را با آخرین قطره های عطر فرانسوی درمی آمیزم
میان عربده گرسنگیِ شکم های چسبیده به پشت و ضجه های کودکان بی پناه
ابوعطا سر میدهم
پر و پای پُر و کمر باریکم را لابه لای دنده های به شماره افتاده چپ و راست می کنم
و چون کلاغی حریص
در به درِ تکه های زراندود دست و پا می زنم
تا آویخته از سر و گردنِ متعفن پ
وشیده زیر محتویاتِ آخرین لوله های کِرِم برند
حقارتم را جشن بگیرم



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کابوس

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:دوشنبه 12 شهریور 1397-10:04 ب.ظ

‎دستِ من خشک و زمخت
‎شیشه جامِ دلت نازک و سست
‎تا گرفتم در دست
‎زود افتاد و شکست


نوع مطلب : دلنوشته 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هنر

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:سه شنبه 19 تیر 1397-08:38 ب.ظ

هواخوریِ دلگیر و گهگاه روح، پشتِ میله های روزمرگی


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سراب

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:چهارشنبه 16 خرداد 1397-11:25 ب.ظ

صبح‌ها قبلِ بیدار شدن خودم رو بالای یه منظره ی هولناک و بی نظیر می‌بینم. یه ملغمه از هر چی زیبایی که به عمر دیدم. یه جنگل بزرگ وسطِ یه دریای طوفانی، که جابه جا صخره‌های سنگی ازش سر درآوردن، یا مثلا موج‌های بلند آب که معلوم نیست از کجا وسطِ یه کویرِ برهوت سبز شدن و.... حریص، نفس می‌کشم تا با همه وجودم تو اون صحنه بدیع هضم شم، هوای خشک و زمخت، با چاشنیِ بوی دود و فاضلاب ریه‌هام رو پر می‌کنه و دل و روده‌ام رو به هم می‌زنه... با گلوی خشک و حالت تهوع بر می‌گردم به آغوشِ حقیقت.

نوع مطلب : دلنوشته 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عادی

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:چهارشنبه 9 خرداد 1397-11:24 ب.ظ

تو کارتن داستان اسباب بازیها عاشق اون صحنه ای بودم که « باز لایتر» فهمید اسباب بازیه و تو تلویزیون هزاران کپی از خودش رو دید. متلاشی شد. فهمید منحصر به فرد و عجیب غریب نیست. ما میلیاردها کپی هستیم از چند الگوی ثابت که با وهمِ بی نظیر بودنمون سرگرمیم؛ تا وقتی مستعمل بشیم و کپی های جدید و به روز شده جامون رو بگیرن.

نوع مطلب : دلنوشته 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

روزمرگی

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:یکشنبه 16 اردیبهشت 1397-11:22 ب.ظ

شدم همون تاپاله بی خاصیتی که همیشه بوش اذیتم می کرد. کارمندی چریدن در طول روز وراجی روزمره خواب وراجی روزمره غذا پختن غذا خوردن چریدن شبانه خواب وراجی روزمره نت گردی خرید نظافت شخصی نظافت عمومی خواب دورهمی وراجی روزمره کارمندی اردیبهشت ۹۷


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پشت چراغ

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:جمعه 14 اردیبهشت 1397-12:18 ب.ظ

تنم را از زیر دست و پا و لاستیکِ ماشین‌ها بیرون می‌کشم، زورم نمی‌رسد نعره ‌می‌زنم و صدایی شبیه ناله‌ی بچه گربه‌ای از لای دندان‌های به هم فشرده‌ام بیرون می‌زند و سنگِ بزرگی سقوط می‌کند روی سرم. ناله‌ی بچه گربه از گلویم به سقف و در و دیوار و پشت دیوار می‌رسد و از خانه‌ی همسایه توی سرم می‌پیچد و بعد صدای زیرِ زنِ همسایه می‌آید که کودکش را باز خواب می‌کند و من از ترسِ خوابِ دوباره، زیرِ سنگِ روی سرم بیدار می‌مانم و طلبکار به سیاهی پشتِ پلکم چشم می‌دوزم که رنگ به رنگ می‌شود و از شرم سرخ. سرخ و قرمز که شد، چون نور سفیدی پر می‌کشی میانِ هیاهوی به صف کشیده پشتِ آن چراغ ‌قرمزِ کم‌نور. چون نور سفید، مثل بالِ پرنده، دامن رقصان، موی بلند، ساقِ ظریف، سوار بر مهِ روی شیشه، چوب جادوی سبز به دست، زمرد در چشم، طلا و زر روی سر، صورت ماه. پر می‌کشی رام، لای ماشین‌ها. زیرِ سنگِ بزرگِ روی سرم، همهمه موسیقیِ سنتی مدرن، جاز، متال، عربده و بوق و ترمز و فحش می‌پیچد. در پناهِ سرخیِ چراغِ شرم‌زده‌ی پیش رویمان پر می‌کشی و چوب جادوی سبزت را پیش می‌کشی روی شیشه ماشین‌ها. غرق می‌شوم پشت حباب‌های رقصانِ لای گل و لای و کثافت روی شیشه. با نگاه، ملتمسانه صورت و هیبتِ ظریفت را می بلعم که جادو کنی و از زیرِ سنگِ سنگین، سرم را بیرونم بکشی. دست کوچکت را از توی شیشه پیش چشمم دراز می‌کنی. سنگ می‌ترکد. چراغِ بی‌حیا دست می‌برد توی زمرد چشمت و سبز می‌شود. همهمه بوق می‌شود و عربده. راننده چوب دست جادویت را پرت می‌کند که "نکش، تمیزم!" . من سوار بر کثافت می‌روم و تو... ظریف... سفید.... صورتِ ماه.... دختر ناز.....

نوع مطلب : دلنوشته  اجتماعی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

....

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:چهارشنبه 29 فروردین 1397-09:56 ق.ظ

چینی های زپرتی و شکسته ایم، به ضربِ آب دهان سرِ همیم؛ به زور رنگ و لعاب، توی چشم.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قیامت

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:جمعه 11 اسفند 1396-11:15 ق.ظ

دیشب تو طبقه دوم یه خونه بزرگِ قدیمی بودم که داشت می‌ریخت. دیوارهاش صدا می‌داد و زمینش می‌لرزید. انگار چند نفر داشتن با پتک طبقه اول رو خراب می‌کردن. چند نفری هم تو تاریکی از پنجره سرک می‌کشیدن تو خونه و قاه قاه می‌خندیدن. باد می‌زد و من این طرف اون طرف می‌دویدم تا پنجره ها رو به زور ببندم. یک گله اسب رو سقف یورتمه می‌رفتن. از تو حیاط ملغمه‌ای از صداهای عجیبِ ناخودآگاهِ حیوانی انسانی میومد: نعره‌های شهوت، درد، خشم و .... . اون وسط یه بچه جیغ می‌زد و یک نفر با ریتم ثابت داد می زد: "علیرضا... علیرضا... علیرضا..." پتک آخرو زدن، خونه رو سرم خراب شد، چشمام از حدقه دراومد و رو به سقف از هم باز شد.

 بیدار شدم. اما صداها هنوز بودن.... یه کم به خودم کش و قوس دادم و کم کم بیداری رو قورت دادم. پایین که رفت یادم اومد پنج شنبه شبه و همسایه‌ها از چهارجهت اصلی و هشتاد جهت فرعی طبقات بالاتر و پایین تر و تو خیابون در حال استفاده‌ از لحظات عرفانی تعطیلیِ آخر هفته و تخلیه روحی فیزیکی‌ هستن.



نوع مطلب : دلنوشته  اجتماعی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

وهم

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:پنجشنبه 26 بهمن 1396-01:59 ق.ظ

اولین بار معلم کلاس اولم خواست حباب بازی را یادم بدهد. قبلش جز دویدن بی سرانجام دنبال بچه های پنج شش سال بزرگتر از خودم و مونولوگ با عروسک بی دست و پای موروثی، بازی دیگری نکرده بودم. یک لیوان پر از آب و مایع ظرفشویی با نی به من داد که بالا بکشم و فوت کنم. ناشی بودم همه را بلعیدم و همه خندیدند و مردند. مردم و زور زدم و چند تا حباب کوچک و زپرتی ساختم که بیرون نیامده ترکیدند. هنوز هم بلد نیستم. هر چه دستم می رسد با همه وجودم می بلعم و تا با حباب های خوشگلش سرم گرم شود. اما زپرتی ها کوچک و زشتند و زود می ترکند. ۲۵ بهمن ۹۶

نوع مطلب : دلنوشته 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بی وزن

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:پنجشنبه 28 دی 1396-06:38 ق.ظ

در میانه کابوسِ فروافتادن

 چنگالِ شبح هراسی
 آغوشِ امنِ رویا شد
 سبک بار
 بی خبر از آسمان و زمین
 چشم به راه سقوط یا پر کشیدنم....
. ۲۸ دی ۹۶


نوع مطلب : دلنوشته 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :7
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7