تبلیغات
نوشتنی هایم

خوش بین

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:سه شنبه 13 شهریور 1397-10:57 ب.ظ

با کفش های چرم
میان لاشه های کبود می خرامم
و بوی مرگ را با آخرین قطره های عطر فرانسوی درمی آمیزم
میان عربده گرسنگیِ شکم های چسبیده به پشت و ضجه های کودکان بی پناه
ابوعطا سر میدهم
پر و پای پُر و کمر باریکم را لابه لای دنده های به شماره افتاده چپ و راست می کنم
و چون کلاغی حریص
در به درِ تکه های زراندود دست و پا می زنم
تا آویخته از سر و گردنِ متعفن پ
وشیده زیر محتویاتِ آخرین لوله های کِرِم برند
حقارتم را جشن بگیرم



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کابوس

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:دوشنبه 12 شهریور 1397-10:04 ب.ظ

‎دستِ من خشک و زمخت
‎شیشه جامِ دلت نازک و سست
‎تا گرفتم در دست
‎زود افتاد و شکست


نوع مطلب : دلنوشته 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

هنر

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:سه شنبه 19 تیر 1397-08:38 ب.ظ

هواخوریِ دلگیر و گهگاه روح، پشتِ میله های روزمرگی


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سراب

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:چهارشنبه 16 خرداد 1397-11:25 ب.ظ

صبح‌ها قبلِ بیدار شدن خودم رو بالای یه منظره ی هولناک و بی نظیر می‌بینم. یه ملغمه از هر چی زیبایی که به عمر دیدم. یه جنگل بزرگ وسطِ یه دریای طوفانی، که جابه جا صخره‌های سنگی ازش سر درآوردن، یا مثلا موج‌های بلند آب که معلوم نیست از کجا وسطِ یه کویرِ برهوت سبز شدن و.... حریص، نفس می‌کشم تا با همه وجودم تو اون صحنه بدیع هضم شم، هوای خشک و زمخت، با چاشنیِ بوی دود و فاضلاب ریه‌هام رو پر می‌کنه و دل و روده‌ام رو به هم می‌زنه... با گلوی خشک و حالت تهوع بر می‌گردم به آغوشِ حقیقت.

نوع مطلب : دلنوشته 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عادی

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:چهارشنبه 9 خرداد 1397-11:24 ب.ظ

تو کارتن داستان اسباب بازیها عاشق اون صحنه ای بودم که « باز لایتر» فهمید اسباب بازیه و تو تلویزیون هزاران کپی از خودش رو دید. متلاشی شد. فهمید منحصر به فرد و عجیب غریب نیست. ما میلیاردها کپی هستیم از چند الگوی ثابت که با وهمِ بی نظیر بودنمون سرگرمیم؛ تا وقتی مستعمل بشیم و کپی های جدید و به روز شده جامون رو بگیرن.

نوع مطلب : دلنوشته 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

روزمرگی

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:یکشنبه 16 اردیبهشت 1397-11:22 ب.ظ

شدم همون تاپاله بی خاصیتی که همیشه بوش اذیتم می کرد. کارمندی چریدن در طول روز وراجی روزمره خواب وراجی روزمره غذا پختن غذا خوردن چریدن شبانه خواب وراجی روزمره نت گردی خرید نظافت شخصی نظافت عمومی خواب دورهمی وراجی روزمره کارمندی اردیبهشت ۹۷


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پشت چراغ

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:جمعه 14 اردیبهشت 1397-12:18 ب.ظ

تنم را از زیر دست و پا و لاستیکِ ماشین‌ها بیرون می‌کشم، زورم نمی‌رسد نعره ‌می‌زنم و صدایی شبیه ناله‌ی بچه گربه‌ای از لای دندان‌های به هم فشرده‌ام بیرون می‌زند و سنگِ بزرگی سقوط می‌کند روی سرم. ناله‌ی بچه گربه از گلویم به سقف و در و دیوار و پشت دیوار می‌رسد و از خانه‌ی همسایه توی سرم می‌پیچد و بعد صدای زیرِ زنِ همسایه می‌آید که کودکش را باز خواب می‌کند و من از ترسِ خوابِ دوباره، زیرِ سنگِ روی سرم بیدار می‌مانم و طلبکار به سیاهی پشتِ پلکم چشم می‌دوزم که رنگ به رنگ می‌شود و از شرم سرخ. سرخ و قرمز که شد، چون نور سفیدی پر می‌کشی میانِ هیاهوی به صف کشیده پشتِ آن چراغ ‌قرمزِ کم‌نور. چون نور سفید، مثل بالِ پرنده، دامن رقصان، موی بلند، ساقِ ظریف، سوار بر مهِ روی شیشه، چوب جادوی سبز به دست، زمرد در چشم، طلا و زر روی سر، صورت ماه. پر می‌کشی رام، لای ماشین‌ها. زیرِ سنگِ بزرگِ روی سرم، همهمه موسیقیِ سنتی مدرن، جاز، متال، عربده و بوق و ترمز و فحش می‌پیچد. در پناهِ سرخیِ چراغِ شرم‌زده‌ی پیش رویمان پر می‌کشی و چوب جادوی سبزت را پیش می‌کشی روی شیشه ماشین‌ها. غرق می‌شوم پشت حباب‌های رقصانِ لای گل و لای و کثافت روی شیشه. با نگاه، ملتمسانه صورت و هیبتِ ظریفت را می بلعم که جادو کنی و از زیرِ سنگِ سنگین، سرم را بیرونم بکشی. دست کوچکت را از توی شیشه پیش چشمم دراز می‌کنی. سنگ می‌ترکد. چراغِ بی‌حیا دست می‌برد توی زمرد چشمت و سبز می‌شود. همهمه بوق می‌شود و عربده. راننده چوب دست جادویت را پرت می‌کند که "نکش، تمیزم!" . من سوار بر کثافت می‌روم و تو... ظریف... سفید.... صورتِ ماه.... دختر ناز.....

نوع مطلب : دلنوشته  اجتماعی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

....

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:چهارشنبه 29 فروردین 1397-09:56 ق.ظ

چینی های زپرتی و شکسته ایم، به ضربِ آب دهان سرِ همیم؛ به زور رنگ و لعاب، توی چشم.


داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قیامت

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:جمعه 11 اسفند 1396-10:15 ق.ظ

دیشب تو طبقه دوم یه خونه بزرگِ قدیمی بودم که داشت می‌ریخت. دیوارهاش صدا می‌داد و زمینش می‌لرزید. انگار چند نفر داشتن با پتک طبقه اول رو خراب می‌کردن. چند نفری هم تو تاریکی از پنجره سرک می‌کشیدن تو خونه و قاه قاه می‌خندیدن. باد می‌زد و من این طرف اون طرف می‌دویدم تا پنجره ها رو به زور ببندم. یک گله اسب رو سقف یورتمه می‌رفتن. از تو حیاط ملغمه‌ای از صداهای عجیبِ ناخودآگاهِ حیوانی انسانی میومد: نعره‌های شهوت، درد، خشم و .... . اون وسط یه بچه جیغ می‌زد و یک نفر با ریتم ثابت داد می زد: "علیرضا... علیرضا... علیرضا..." پتک آخرو زدن، خونه رو سرم خراب شد، چشمام از حدقه دراومد و رو به سقف از هم باز شد.

 بیدار شدم. اما صداها هنوز بودن.... یه کم به خودم کش و قوس دادم و کم کم بیداری رو قورت دادم. پایین که رفت یادم اومد پنج شنبه شبه و همسایه‌ها از چهارجهت اصلی و هشتاد جهت فرعی طبقات بالاتر و پایین تر و تو خیابون در حال استفاده‌ از لحظات عرفانی تعطیلیِ آخر هفته و تخلیه روحی فیزیکی‌ هستن.



نوع مطلب : دلنوشته  اجتماعی 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

وهم

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:پنجشنبه 26 بهمن 1396-12:59 ق.ظ

اولین بار معلم کلاس اولم خواست حباب بازی را یادم بدهد. قبلش جز دویدن بی سرانجام دنبال بچه های پنج شش سال بزرگتر از خودم و مونولوگ با عروسک بی دست و پای موروثی، بازی دیگری نکرده بودم. یک لیوان پر از آب و مایع ظرفشویی با نی به من داد که بالا بکشم و فوت کنم. ناشی بودم همه را بلعیدم و همه خندیدند و مردند. مردم و زور زدم و چند تا حباب کوچک و زپرتی ساختم که بیرون نیامده ترکیدند. هنوز هم بلد نیستم. هر چه دستم می رسد با همه وجودم می بلعم و تا با حباب های خوشگلش سرم گرم شود. اما زپرتی ها کوچک و زشتند و زود می ترکند. ۲۵ بهمن ۹۶

نوع مطلب : دلنوشته 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بی وزن

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:پنجشنبه 28 دی 1396-05:38 ق.ظ

در میانه کابوسِ فروافتادن

 چنگالِ شبح هراسی
 آغوشِ امنِ رویا شد
 سبک بار
 بی خبر از آسمان و زمین
 چشم به راه سقوط یا پر کشیدنم....
. ۲۸ دی ۹۶


نوع مطلب : دلنوشته 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آرمان شهر

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:چهارشنبه 1 آذر 1396-07:36 ب.ظ

گاهی در خواب فیلم می بینم. فیلم‌های خوش‌ساختی هستند. فیلمنامه‌ی دقیق، منسجم، با تصویربرداری، نورپردازی و زاویه‌بندی‌های مناسب. معمولا تماشاگرم اما گاهی ‌هم (در عینِ آگاهی از تماشای صرفِ یک فیلم) جزئی از آن می‌شوم. بیدار که شدم تقریبا همیشه جز صحنه‌هایی پراکنده از مناظر، طبیعت، یا دالان‌ها و زندان‌ها چیز زیادی خاطرم نیست.

امروز صبح که بیدار شدم اصلا یادم نبود دیشب هم فیلمِ شاهکاری دیده‌ام. همین که رفتم جلوی آینه موهای به هم چسبیده‌ام را بیشتر به هم بچسبانم و زیر مقنعه جا دهم؛ انگار صحنه‌ای از فیلمم عین پتک توی سرم خورد. دخترِ خیلی جذاب و زیبایی داشت پیشِ چشمِ پدرش برای یک جور مراسم آماده می‌شد و دائم غر می‌زد که به اندازه‌ی ‌کافی بوی گند نمی‌دهد. پدرش همان‌طور که با شهوت و لذت ورانداز و تشویقش می‌کرد می‌گفت مته به مته به خشخاش نگذارد، خیلی هم دلبر و جذاب است.

همان جا جلوی آینه صحنه‌های بعدی پراکنده و بی‌ربط پیشِ چشمم رژه رفت. عجب فیلمی بود. عجب فیلمسازی. یادم آمد تماشا که می‌کردم دائم به کسانی که پیشم ننشسته بودند می‌گفت "اقتباس از "دنیای قشنگِ نو" است. عجب اقتباسی! دمش گرم. از ایرانی‌ها بعید است."  البته شاید هم کسانی کنارم نشسته بودند اما چون کلا توی باغ نبودند به نظرم آمد که نیستند.

فیلم یک جور آرمان‌شهرِ خیلی مدرن و زیبا و خواستنی و پلشت را به تصویر کشیده بود در ایرانِ خودمان. ماجراها سورئال بود و میخکوب کننده. آخرین و واضح‌ترین صحنه‌ای که از فیلم یادم هست گروهی بودند که تفریحِ آخر هفته‌شان را با ماشین‌های گران‌قیمت و لباس‌های زیبا یک جور گالری گردی می‌کردند. گالری‌ها فقط دری بودند به روی یک دالان و تا بلیط نمی‌دادی نمی‌فهمیدی چه چیزی برای نمایش دارند. آخرین جایی که برای تماشا رفتند بلیطش 110 هزار تومان بود. من که همان‌طور در حال تماشا از سیاهی لشکرها هم بودم حاضر نشدم بروم و با یکی از بازیگرهای مورد علاقه‌ام که اصلا قهرمانِ فیلم نبود پیش چشمان تحقیرآمیزِ همراهانمان گوشه ای ایستادیم و بازیگران اصلی را تماشا کردیم که پول را دادند و وارد شدند. در را که پشت سرشان بستند رویش نوشته بود: "نمایشِ انواعِ دیده و نادیده ی کثافتِ گونه‌های مختلفِ جاندار"

 

 

-         نام نمایشگاه را کمی با حسن تعبیر و خودسانسوری تغییر دادم. معنایش همین بود.

 

محبوبه، یک آذر 96

 

 



نوع مطلب : اجتماعی  دلنوشته 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نا اهل

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:پنجشنبه 18 آبان 1396-12:12 ق.ظ

روحِ من میانِ آدم ها در عذاب است. چون حیوانی وحشی با قلاده و پوزبند، دندان به هم می ساید و ثانیه به ثانیه خلوت دوباره را لحظه شماری می کند تا باز افسار گسیخته به انتقامِ به بندکشیدنش، هزار پاره ام کند.

نوع مطلب : دلنوشته 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ابتر

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:جمعه 7 مهر 1396-10:07 ب.ظ

زبان از کلام باز خواهد ماند
و قلب از تپش.
و انبانِ خون و کثافت
احشاءِ كرم ها را درخواهد نوردید
و رگ و ریشه ی درختان را.
برگ ها خواهند رقصید
و فرو خواهند افتاد.
آبی تکان نخواهد خورد،
کوهی نخواهد جنبید
و آسمان به زمین نخواهد رسید.
محبوبه، ۵ شهریور



نوع مطلب : دلنوشته 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سراب

نویسنده :محبوبه شاکری
تاریخ:دوشنبه 23 مرداد 1396-07:12 ب.ظ

به آسمان خیره، نشسته بود که احساس کرد سرش سنگین شده. درد، در همه‌ی جانش پیچید. سر، دل، دست و پا. بی هوا تنش را رها کرد و دست و پا را کش داد. هنوز آرام نگرفته بود، که داد و هوار و فحش روی سرش خراب شد. به خودش آمد و دید، ای دل غافل پایش را بیشتر از گلیمِ زیرش دراز کرده.

سرِ سنگینش جای این همه صدا را نداشت. تسلیم شد. پاهایش را جمع کرد و زیرش چپاند. اما نمی شد. کش آمده بودند و دیگر زیر هیچ چیز جا نمی‌شدند. گذاشتشان روی قلوه سنگ‌ها و تنه‌ی کوچکش را روی پاها سُر داد. حالا روی پای خودش ایستاده بود. دلش قرص شده و داد زد:

-       - قحطِ آب که نیست.. اصلا می روم آبی پیدا می‌کنم و گلیم خودم را بیرون می‌کشم.

- صداها قهقه زدند:

-      -  هاها. خوشی زده زیرِ دلت. ببینیم آن دلت را.

بعد چنگ زدند و توی دلش را خالی کردند. دلش ضعف رفت و هیکل بی قواره‌اش نقشِ زمین شد. به زور تکه تکه‌ی خودش را روی هم سوار کرد. دلش را وصله پینه کرد و راهش را گرفت و رفت.

--های! کجا می‌روی؟ برای خودت می‌گوییم. اینجا دیگر آبی نیست. باشد هم دست ماهیگیرهای قهار افتاده.

سرش سنگین بود و پاهای درازش یکجا بند نمی‌شد. رفت و رفت. راست می‌گفتند آب نبود. همه جا خشک شده بود و چیزی هم اگر مانده بود قُرُق بود.

دست آخر لجنزارِ گندیده ای پیدا کرد. تک و توک ماهیِ آبِ گل آلودش را هم گرفته بودند. از خستگی تمام قد شیرجه رفت و همه کثافت‌های کَفَش را دست کشید تا گلیمی چیزی پیدا کند. از ماهی که خبری نبود. دستش به چیزی گیر کرد. حصیرِ کهنه‌ای بود. نمی دانست به قدش می خورد یا نه. هر چه بود می خواست سرِ سنگینش را رویش ولو کند و به آسمان چشم بدوزد. کوتاه هم بود، بود. به درک! پاهای آش و لاشش را هم می‌کَند و می انداخت دور. به چه کارش می‌آمدند میانِ این همه قلوه  نگ.

 هرچه می‌کشید، سنگین و سنگین‌تر می‌شد. سر برگرداند و دید یک عالم زالو به حصیرش چسبیده. داد زد:

-       -شما دیگر چه می خواهید؟

-       - سواری دوست داریم.

-       - من که دیگر نا ندارم.

-       - داری که افتاده ای دنبال حصیر و گلیم.

-       - ندارم.

-       - داری هنوز.

بعد آرام آرام سُر خوردند روی حصیر و خودشان را سوار کردند بر دست و پا و سر و کمرش. سرش سوت کشید. گوشش زنگ می‌زد. پایش سست شد. دهان باز کرد، گل و لای را بلعید. خنکیِ شیرینی در دلش پیچید. سرش را توی گل کرد و آرام و بی‌گلیم کفِ لجنزار دراز کشید.

 23 مرداد 96



نوع مطلب : داستان کوتاه  دلنوشته 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :7
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7